خدمات اسلام به ايران؟
در اينکه اسلام در ايران برای چهارده قرن ريشه کرده و در اعماق جان فرهنگی ايرانيان نشسته است شکی نيست. در اينکه اکثريت مردم ايران را مسلمانان ايرانی تشکيل می دهند نيز ترديدی وجود ندارد. اما ناسيوناليسم ايرانی نمی تواند لزوماً دارای هويتی اسلامی باشد. ناسيوناليسم هميشه وجه فارق است و نه وجه تشابه. ما ايرانی هستيم نه به اين خاطر که اکثريتمان مسلمان هستند بلکه، درست برعکس، بخاطر اينکه چيزی فراسوی اسلاميت، ما را از ديگر ملت ها جدا و مستقل می کند و ـ چه بخواهيم و چه نه ـ بيشترين اجزاء اين وجه تفارق از سابقهء پيش از اسلام ما می آيند؛ سابقه ای که توانسته است حتی اسلام ايرانی را از اسلام غير ايرانی (چه عربی و چه مالزيائی) متمايز کند.
چيزی به نام خدمات «متقابل» ايران و اسلام وجود ندارد. اسلام هيچ خدمتی به ايرانيان نکرده است جز اينکه، با شکل عوض کردن و بومی شدن، خود را جانشين اديانی کند که هم از آن سابقه دار تر، کار شده تر، و فکر شده تر بوده اند و هم مبنای آنها بر عشق و تساهل و آزادی قرار داشته است، حال آنکه اسلام در ايران (حتی در وجه عرفانی اش که قرار است مبشر عشق باشد) همواره منشاء خودی و غيرخودی کردن، بذر نفرت و کين پاشيدن، عدم تحمل عقايد غير و توسل به خشونت و کشتار بوده است.
اگر اسلام از طريق ايرانيان مسلمان شده به ايران خدمتی کرده باشد نمی توان اين خدمات را از آن اسلام دانست. اين ايرانی شکست خورده بوده است که در جنگی طولانی و فرسايشی مابين فقر و سيرابی و مدنيت و بدويت، برای آسايش خود، برای ادامهء بقا، برای کاستن از فشارهای وحشيانه فاتحان خونريز، و برای جلوگيری از درهم ريختگی بنيان برانداز جامعهء خودش مجبور شده است اسلام را بپذيرد و آن را از درون متحول سازد تا از آن چيزی قابل تحمل بسازد ـ همان تحولی که رشته هايش را نخست صوفيان صفوی و سپس انقلاب اسلامی پنبه کردند و آن را به سرچشمه های خشن، وحشی و غير مدنی اش باز گرداندند.