|
روشنفکران اسلامزده آگاهانه ایران ستیزند
|
|
|
نویسنده مردو آناهید
|
|
۲۹
|
|
بیشتر برگهای نوشته شده-ی
تاریخ ایران از سوی دشمنان ایران و سرکوب کنندگان ایرانیان نوشته شده-اند. هزار
و چهار سد سال است که جهادگران بیابانگرد بر سرزمین ایران و بر فرهنگ و بینش
ایرانیان حکمرانی می کنند. ایرانیان که، در زیر ستم حکمرانان مسلمان، از
خودبیگانه شده-اند، از نابخردی و اسلامزدگی، بر درنده خویی-های دوران خلافت
اسلام سرپوش گذاشته تا از ننگ بردگی و وجدان سرکوب شده-ی خود شرمسار نباشند.
ایرانیان، پس از 200 سال جانبازی و پرداخت هستی-ی خود، پروانه
داشتند که به زبان عربی، به زبان سرکوب کنندگان خود، برای سرکوب کنندگان بی
فرهنگ، بنویسند یا کتاب-های پهلوی را، که در زیر خاک پنهان مانده بودند، آلوده
به دروغ-های خلیفه پسند، به عربی برگردانند.
نشانه-هایی از هنر و فرهنگ ایران، که کمتر به زهر اسلامی آلوده شده-اند، ارزش-هایی هستند که در نوشتارهای گریخته از ایران، در لابلای واژه-ها، در هسته-ی سروده-های شاهنامه خاموش و ناشناخته بوده-اند. آنها گوهرهایی هستند که جهادگران بیابانگرد توان شناختن ارزشهای نهفته در درون آنها را نداشته-اند. تا به امروز هم ملاهای ایران ستیز، هر ارزشی را، که در فرهنگ ایران، شناسایی کرده-اند، آن را دزدیده، زشتی-ها و پلیدی-های اسلام را در پوسته-ی آن ارزش پیچیده و به ایرانیان، که با فرهنگ خود بیگانه شده-اند، فروخته-اند. می بینیم، که هنوز هم، اسلامفروشان شیاد از آوردن اسم الله پرهیز می کنند و به جای اسم الله ِ جبار و مکار نام "خدا" یا نام دیگری، از خدایان ایرانی، را به کار می برند. زیرا ایرانیان از آغاز الله را به خدایی نمی پذیرفتند. قرآن کتابی است که جهاد و بندگی را ستایش، انساندوستی و آزادگی را نکوهش می کند. احکام شریعت در قرآن تنها زمینه-ای است، که ملایان فرومایه " مشروعیت"ِ کردار ِ خود را از آن برداشت می کنند و پسماندگی-ی خود را برتر از خرد ِ مردم می پندارند. زمینه و سوی دیدگاه ایرانیان، پس از حاکمیت الله، تنها قرآن، یعنی احکام جهادگران عرب، بوده که برای سوختن خرد و اندیشه-ی انسان به کار می رفته است. کسانی، که باجگزار جهادگران بوده-اند، می توانستند خواندن ِ قرآن را به زبان عربی بیآموزند. احکام شریعت، یعنی قرآن، تنها دفتر آموزشی بوده است که برخی، از ایرانیان نومسلمان هم، خواندن و نوشتن را به زبان عربی یاد می گرفتند. چنین کسانی، پس از آموزش، "ملا" (یعنی ایران ستیز) می شدند و به زهر افشانی و خشکاندن خرد همگان می پرداختند. ایرانیان در دوران پادشاهان سامانی، به یک پیروزی سرافراز می شوند، آنها پروانه-ی نوشتن دریافت می کنند. ایرانیان پروانه داشتند که شریعت اسلام را، با حروف عربی، به زبان فارسی ستایش کنند. در این هنگام گستاخان و دلاورانی (مانند فردوسی و بیرونی) پدیدار شده-اند، که بینش فرهنگی-ی خود را، پنهان از چشم و هوش دشمنان، آشگار ساخته و بسیاری از آنها هم در این راه جان باخته-اند. پس از سامانیان، غزنویان و سلجوقیان در راه فرهنگ زدایی و کشتن کیستی-ی ایرانی از هیچ گونه ستمی فروگذار نکرده-اند. دنباله-ی پسماندگی و اسلامزدگی-ی ایرانیان تا پایان حکومت قاچار هم به روشنی آشگار است. زهر نادان پرور ِاسلام، در زمان قاچار، به اندازه-ای بوده است که، بیشتر سر گماشتگان حاکم، ملا، رمال، آدمکش، سید و بی سواد بوده-اند. در یک چنین مرداب زهرآلوده-ای رضا شاه به حکومت می رسد. او برای ایجاد دانشگاه در ایران، به جز، شماری از کارگزاران اسلامزده، چندان آزاده-ای خردمند در دسترس نداشته است. بیشتر کارگزاران ِ دانش نوین در ایران، از اسلامزدگانی بوده-اند، که با فرهنگ ایران آشنایی نداشته-اند. در گفتار و کردار آنها کمتر نشانی از ارزش-های زبان و فرهنگ ایران به چشم می خورد. کتابهای آموزشی، خواسته یا ناخواسته، به دست همین "دانشدانان" شریعت پناه، به زهر دشمنی و فرهنگ زدایی، آلوده شده-اند. بیشتر این دانش آموختگان مانند قلمدانی "دانشدان" بوده-اند نه دانشمند. یعنی دانشی در آگاهبود خود نداشته-اند. آنها از اسلامزدگی، در اندیشه-ای هم نبوده-اند که بخواهند زبان پارسی را، که فردوسی زنده نگه داشته است، زیر بنای دانش نوین کنند. بنیان گزاران دانش نوین، از بی دانشی، برای نشانه-ها و ارزش-های دانش، دگرسو با فرهنگ ایران، کلمه-های عربی را، در زمینه-ی دانش تازه، وارد کرده-اند. افزون بر این، دانشدانان اسلامزده به کنایه و ریشخند زدن به زبان پارسی و ستایش زبان ِ عربهای بیابانگرد پرداخته-اند. آنها با زبان پارسی ، با زبان آفرینندگان بینش فرهنگی، بیگانه بوده-اند و نمی توانسته-اند که از خود بپرسند: آیا آسان تر نیست که ویژگی-های دانش تازه را با زبان کسانی باز گو کنیم که مردمانش از بنیان گزاران و پروردگاران دانش در جهان بوده-اند؟ چگونه ملاهای مکتب دیده توانسته-اند، از زبان شتربانان ِچادر نشین، مفهومهای تازه-ای برای دانش نوین ایران بسازد. ولی روشنفکران عربزده، از نابخردی، در کاربرد واژه-های پارسی، که ریشه-ی بیشتر زبانهای زنده-ی جهان است، ناتوان بوده-اند. این اشاره برای این نیاز بود که بتوانیم با زیربنای بینش روشنفکران ایران آشنایی داشته باشیم. در این نوشتار سخن از میانگین ِ دیدگاه روشنفکران در ایران است نه از روشن اندیشان و نه از تاریک اندیشان. بیشتر روشنفکران سرشناس ایران در دوران قاچار در مکتب ایران ستیزان "عالم" شده بودند و کمترین آنها از ریزه خواری-ی انگلیس و روس روی گردان بوده-اند. پیشتازان آنها به مزدوری-ی انگلستان، در جنبش "مشروعه" هم دست اندرکار شده-اند. این کسان کوچکترین آرمانی در راه آزادی یا میهن پروری نداشته-اند. (این گونه کسان چه افغانی نام داشته باشند و چه آنها را اسدآبادی بنامند، هویت آنگلو اسلامی-ی آنها به کیستی-ی ایرانی برگشت نمی کند) کیستی-ی بیشترین آنها با شریعت اسلام آمیخته بوده است. اگر اندک شماری از روشنفکران به کیستی-ی خود، به ایرانی بودن، به سود سرزمین ایران سر بلند می کرده-اند، در اندک زمانی، به گناه شرک، سر آنها را از بالای بلندشان فرود می آورده-اند. ایران ستیزان و مزدوران کشورهای بیگانه، تنها کسانی بوده-اند، که به بارگاه قاچار، راه داشته-اند. هیچگاه ارزش-های مردمی یا ایران پروری، در پندار سرکردگان قاچار، دیده نشده است. تنها پنداری که این ستمگران داشته-اند در پیرامون خودپرستی، خودستایی و نیرومند ساختن شریعت اسلام بوده است. روشنفکرانی که کمتر، به شریعت اسلام، آلوده بوده-اند در دوران پادشاهی-ی رضا شاه پیدایش یافته-اند. با این وجود بیشتر آنها هم در خانواده-های قاچار و مفتخوران مذهبی پرورده شده بودند. پنجره-ی دیدگاه این روشنفکران هم کمتر در سوی ارزش-های فرهنگ ایران گشوده می شده است. از شمار روشنفکران، در این زمان هم، کمتر کسی یافت می شود، که بدون ستایش اسلام، از ایران پروری سخن رانده باشد. همیشه خواسته-های بیشترین روشنفکران با خواسته-های والیان اسلام برابر و در یک راستا بوده-اند. آخوندها با رضا شاه دشمنی می ورزیدند؛ زیرا او ایران را از غنیمت اسلام بیرون می آورد. رضا شاه بی سواد ولی خودآگاه ایراندوست بوده است. درس خوانده-ها بیشتر، با بیگانه پرستی، به روشنفکران بیگانه می بالیدند تا مانند آنها، روشنفکر، جلوه کنند. آنها با رضا شاه دشمنی می ورزیدند. چون آنها ایرانیان را شایسته-ی فرمانروایی نمی دانستند و رونوشتی از سامان بیگانگان را بر حکومت رضا شاه برتر می پنداشتند. بیشترین شمار روشنفکران، در پیوست با پسماندگان قاچار یا در پیوند با عمامه داران فرومایه، از مزدوری یا از مزدوران ِروس و انگلیس به سر و سامانی رسیده بودند، دشمنی با رضا شاه در خون آنها می جوشیده است. در زمان رضا شاه، روشنفکرانی، که به کردار خود را ایرانی نشان داده-اند، انگشت شمار بوده-اند. می توان دید، که چگونه سپاه بیگانگان، به چه آسانی، چنگال خود را در این سرزمین فرو کردند، پادشاه ایران را در دوردست به بند کشیدند، آخوندها را، به نمایندگی-ی خود، بر روند حکومت به دیدبانی گماشتند. دریغ از روشنفکری که از این خفت و سرشکستگی شرمسار شده باشد. افزون براین بازماندگان آنها هنوز هم، از این که ایران، از فرمانروایی ایرانی بیرون شده، باز به غنیمت اسلام درآمده است، پیروزمندانه شادمانی می کند و خود را با بی شرمی ملی یا با دورنگی خود را ملی مذهبی می نامند. شگفتی نیست اگر بیشتر روشنفکران ایران با شریعتمداران هم آرمان و هم گام بوده-اند. زیرا همگی از ناف ایران ستیزان، جهادگران خشمآور و سیاستمداران انگلیس، آفریده شده-اند. شریعتمداران، با کیستی-ی ایران در ستیزند، زیرا آنها ایران را غنیمت اسلام می پندارند. روشنفکران ایران، که به اسلامزدگی آلوده-اند، کیستی-ی خود را، در مکتب سوسیالیسم، گم کرده-اند. این روشنکران با نگرش خود، که دشمنی با آمپرالیسم آمریکا است، توانسته-اند شریعت اسلام را بزک کنند و پسماندگی-ی اسلام را وارونه جلوه گر سازند. آخوندها هم با نگرش جهادگری، برای بهره برداری از ایران، توانسته-اند، پادشاهان ایرانی را کافر بخوانند تا مردم را به دشمنی با ایران پروران برانگیزند. از همسویی و همگامی ِ این روشنفکران با شریعتمداران، در راه ایران ستیزی، بالاترین سود را انگلستان برداشت می کند. یکی این که شریعتمداران، دانسته، از گسترش هر اندیشه-ای به ویژه کومونیسم جلوگیری می کنند. دیگر این که روشنفکران ، در راه رسیدن به سوسیالیسم جهانی، خروش جوانان خشمگین را به سوی مبارزه با امپریالیسم آمریکا می گردانند. یعنی روشنفکران، درست در همان راهی، پیش می روند که انگلیس چراغدار آن راه است. به سخنی کوتاه: پیروان اسلام، برای الله، با کومونیست-ها و برای فریب بیچارگان، با آمپریالیسم آمریکا، پیکار می کنند. روشنفکران هم، در این راه، شریعتمداران را، به نام مبارزه-ی طبقاتی، به نام مبارزه-ی کارگران جهان بر ضد سرمایداران، پشتیبانی می کنند. به هر روی انگلستان نه رویاروی شریعتمداران ِ پسمانده و نه در کنار سرمایداران ِ آمریکا ایستاده است. پس از جنگ جهانی-ی دوم، نام " روشنفکر" به گونه-ای شیرین بر سر زبان-ها افتاده است. مفهوم "روشنفکر" کسی را در بر می گرفته است که زهر دشمنی با شاهان ایرانی، نه خلافت اسلامی، در خونش جوشان باشد. نمونه-ی 1 ، روشنفکر: مسلمانی است با ایمان، که او برده وار، همچون ابزاری خودکار، در راه الله می کشد و کشته می شود (بسیجی، مجاهد، فداییان اسلام ). نمونه-ی 2 ، روشنفکر: سوسیالیستی است بی ایمان که او ندانسته از دستورهای پیامبران و امامان کومونیست پیروی می کند و شماری از مردم را، برای آشوب و شورش، آماده می سازد. (توده-ای، فدایی، توفان-ی، پیکار-ی) این نمونه روشنفکران، تنها در پندار نامسلمان ولی به کردار فکر خود را با معیار ِ اسلامی روشن کرده-اند و مانند اسلامزدگان دیگر، ولی خودآگاهانه، با کیستی-ی ایرانی دشمنی می ورزید. در نگرش روشنفکران، یک آزاداندیش، تا زمانی که پیرو ِ مرده-ای یا زنده-ای خوشنام نباشد یا به مکتب و دار و دسته-ای ایمان نیاورده است او، روشنفکر نیست، بلکه بی بند و بار شمرده می شود. زیرا، این روشنفکران، برای ارزیابی-ی چند دیدگاه، تنها وِیژگی-هایی، که پیشوایان آنها دسته بندی کرده-اند، یاد گرفته-اند. دیدگاه آزاداندیشان بسیار گوناگون هستند و در دسته بندی-ی آنها نمی گنجند. این گونه روشنفکران که دانش با خرد و آندیشه-ی آنها آمیخته نشده است، کسانی هستند که بدون اندیشه و آزمون، از نابخردی، به سخنانی ایمان آورده-اند. آنها آزاداندیشان را نادان می پندارند. آنها دانش را هم، مانند کالایی، در بسته-ای، به همان نامی، که به بازار آمده است، می شناسند ولی ساختار و ویژگی-های کالا را نمی شناسند. بیشتر روشنفکران ایرانی خودشان را به سرشناسی می بندند که از او در سوی نگرش مردم، با نیرنگ و رنگ، تندیسی بزرگ تراشیده-اند. آنها، از پیوند خود به آن سرشناس، خود را در پیکر آن تندیس نشان می دهند تا در نگرش مردم بزرگ جلوه کنند. این کسان، تا پیش از شورش 57، روشن اندیشان را، که چپگرا، دوستدار شوروی یا چین، نبودند، برژوا یا خُرده برژُوا می خواندند. این بود که برخی، بدون شناخت، از کتابهای لنین و مارکس یا مائو سخن می گفتند، تا روشنی-ی فکر خود را به دیگران نشان بدهند. یکی از ویژگی-های روشنفکری کینه توزی با شاهان ایرانی بود. کسانی، که با شاهان ایرانی کینه جویی نمی کردند، لومپن یا فاشیست خوانده می شدند. البته این روشنفکران همیشه واژه-هایی را به کار می بردند، که درون مایه-ی آنها را نمی شناختند. هنوز هم کمتر روشنفکری از مفهوم فاشیسم، نازیسم، بورژوازی، انقلابی، ارتجایی، سوسیالیسم یا امپریالیسم برداشت درستی دارد. ولی هر یک از آنها، که دهان را باز کند، از این نمونه واژه-ها به بیرون پرتاب می شوند. برای این که زیر بنای بینش یک روشنفکر ایرانی را شناسایی کنیم، کسی را برگزیده-ام که یادنامه-ای بسیار پُر ارزش نگاشته است. "در ماگادان کسی پیر نمیشود". این کتاب رنجنامه-ای است از دکتر عطاالله صفوی، که به یاری-ی اتابک فتح الله زاده، ویرایش و به چاپ رسیده است. ( ادامه دارد ) |

