Montag, 29. Dezember 2014


اسماعيل نوری علا


خدمات اسلام به ايران؟

 

        هفتهء گذشته، حجه الاسلام محمد خاتمی، رئيس موسسهء بين المللی گفتگوی تمدن ها، در سخنانی در جمع «اصلاح طلبانی» که در انتخابات اخير شوراهای شهری پيروز شده اند، و ضمن آنکه برای جدا کردن خود از ساير رهبران جمهوری اسلامی گفتند: «امروز افتخار می‌کنم که بعد از هشت سال حضور در جايگاه رياست جمهوری حتی يک دفتر برای کارم ندارم»، با ياد کردن از کتاب «خدمات متقابل اسلام و ايران» نوشتهء آيت الله مطهری، بر اين نکته تأکيد کردند که اسلام به ايران خدمات بزرگی کرده است. و افزودند که: «ايران هم به اسلام خدمات بزرگی را در بازتاباندن مفاهيم اسلامی انجام داده است». و سپس ادامه دادند که: «شايد در قرون اخير با حرکتی افراطی مواجه بوديم که به نام اسلام تحقير ملت ايرانی را دنبال می‌کردند و، در مقابل آن، حرکتی تفريطی را شاهد بوديم که منشاء عظمت ايران را در اسلام نمی‌دانسته و سعی می‌کرده همه‌ء عظمت ‌های ايران را در گذشته‌ای بداند که ديگر وجود ندارد و، به نوعی، ناسيوناليسم کاذب را رواج می‌داده است».

 

      از آنجا که، به استناد نوشته ها و گفتارها و برنامه های تلويزيونی ام، من نيز يکی از اين «تفريطيون» محسوب می شوم، و از آنجا که آقای خاتمی «خدمات بزرگ اسلام به ايران» را تشريح نکرده اند و خدمات ايران به اسلام را هم در حد «بازتاباندن مفاهيم اسلامی» تقليل داده اند، فکر کردم شايد بشود از طريق اين يادداشت چند پرسش را با ايشان در ميان گذاشت؛ و حتی اگر پاسخی از جانب ايشان نيامد (که يقين دارم نخواهد آمد و اگر بيايد هم از خامهء پادوهای ايشان خواهد تراويد) به اين دل خوش کرد که بالاخره پرسش هائی در اين زمينه مطرح شده اند که شايد ديگران به دادن پاسخ به آنها، و نيز روشن کردن ابهاماتی در مورد آنها، همت گمارند.

 

      اما، قبل از طرح پرسش ها، لازم است در مورد زمينه ای که پرسش های من بر متن آن مطرح می شوند کمی توضيح دهم و، به کلامی ديگر، مفروضاتی را که از نظر من جزو مسلمات تاريخند بيان کنم:

 

      1. هم در سخنان آقای خاتمی و هم در پرسش های من، دو «موجود» روبروی هم قرار می گيرند که يکی «ايران» نام دارد و يکی «اسلام». خود بخود روشن است که در اينجا منظور از «ايران» يک کليت جغرافيائی نيست وگرنه نمی شد آن را با يک کليت غيرجغرافيائی به نام «اسلام» مقايسه کرد. در اينجا ـ هم در سخنان آقای خاتمی و هم در پرسش های من ـ «ايران» به معنای يک فرهنگ و تمدن مطرح است و اسلام هم به معنای دينی آمده از سرزمينی ديگر.

 

      2. فرض بر اين است که، هزار و چهار صد و اندی سال پيش، اين دو موجوديت «فرهنگی و تمدنی» رو در روی هم قرار گرفته و گويا مشغول ارائهء خدماتی به يکديگر شده اند که اکنون، هزار و چهار صد و اندی سال پس از آن روياروئی ِ آغازين، اين «خدمات متقابل» مورد توجه و تذکر رئيس موسسهء بين المللی گفتگوی تمدن های حکومت اسلامی قرار گرفته است.

 

      3. ايران در لحظهء روياروئی با اسلام دارای 1500 سال تاريخ مکتوب بود و در پس پشت اين تاريخ هم بسا بيشتر از  2500 سال تاريخ پنهان شده در اسطوره هايش وجود داشت.

 

      4. از  جنبهء فرهنگی، در طی اين بيش از 2500 سال ماقبل پيدايش اسلام، ايران پنج آئين عمده را به دنيا عرضه داشته بود که عبارت بودند از آئين ميترائی، آئين مهری، آئين زرتشتی، آئين مانوی و آئين مزدکی. اين آئين ها در سراسر منطقه ای بزرگ، از چين گرفته تا ايتاليا، پخش شده و همهء جريانات فرهنگی معاصر خود را تحت تأثير قرار داده بودند، بطوری که رد پای آنها را می توان بروشنی در باورهای ميترائی روميان، تورات يهوديان، و کل باورهای مسيحيان نشان داد.

 

      5. از جنبهء تمدنی، در همين بيش از 2500 سال ماقبل پيدايش اسلام، ايرانيان چهار پادشاهی عمده و سه امپراطوری بزرگ را ايجاد کرده بودند، و بسياری از نوآوری های تمدنی، همچون شهرنشينی، نهادهای اداری شهری، و زيرساخت های مادی زندگی اجتماعی به ابتکار آنان به جهان عرضه شده بود.

 

      6. تنها در 1450 سال پيش بود که اسلام در شبه جزيرهء عربستان در محيطی زاده شد که خود سردمدارانش گذشتهء آن را «عهد جاهليت» ناميدند و ارزش اسلام را در آن دانستند که آمده بود تا به سنت های پوسيدهء قبايل بدوی عربستان پايان داده، بت پرستی را بر انداخته و زندگی «مدنی» را برای آنان به ارمغان آورد. براستی هم که ظهور اسلام در شبه جزيرهء عربستان انقلاب اجتماعی شگرفی بود که ضرورت های آشکار تاريخی ظهور آن را ممکن کرده بود. توجه کنيم که وقتی کارل مارکس، در نامه های خود به انگلس، از «انقلاب محمد» سخن می گويد، نگاهش درست معطوف به همين جنبه های ويرانگر و سازندهء تحول اجتماعی در درون زندگی بدويان عرب بوده و کاری به گسترش های بعدی جهان اسلام نداشته است.

 

      7. حکومت نوپای مدينه چيزی از کشورداری و نظم و نسق جامعه نمی دانست و عمر، خليفهء دوم اسلام، تنها پس از آشنائی با ساختار ديوانسالاری خلق شده بدست ايرانيان بود که دانست و توانست جامعه ای پيچيده را اداره کرده و سازمان و سامان دهد.

 

      8. قرآن، که منبع اصلی جهان بينی اسلامی به شمار می آيد، تا زمان عثمان، خليفهء سوم، گردآوری و مدون و ويراستاری نشده بود و جز معدودی از اهل مدينه کسی از جزئيات و محتوای آن اطلاعی نداشت. حال آنکه دوران خلافت همين عثمان مصادف بود با زمانی که که شمشيرزنان عرب توانسته بودند خود را از مدائن در عراق امروز به بخارا و بلخ برسانند و دورهء «فتوحات» اسلام را کامل کنند. معنای اين سخن آن است که اعراب حمله ور شده به ايران، جز چند شعار و چند بلند و راست شدن، از «اسلام مدون بعدی» اطلاعی نداشتند و تنها برای غارت و کنيزبری و برده گيری به ايران آمده بودند.

 

      9. به عبارت ديگر، مسلمانان فاتح ايران جز با زبان شمشير و زورگوئی به زبان ديگری با ايرانيان، که «عجمان» خوانده می شدند، سخن نمی گفتند و عجمان يعنی «کر و لال ها»، چرا که ايرانيان عربی نمی دانستند يا شايد رغبتی به همسخنی با مهاجمان نداشتند. پس، تا پايان خلافت اسلام و پايان عصر فتوحات، اسلام هنوز چيزی برای ارائه به ايرانيان نداشت تا ايرانيان، به قول آقای خاتمی، در «بازتاباندن مفاهيم» آن بکوشند.

 

      حال، بر اساس اين «زمينه ها»، به طرح پرسش های خود می پردازم:

 

     1.  فکر می کنيد خدمات متقابل اسلام و ايران از چه زمانی شروع شده باشد؟ بنظر نمی رسد که مسلمانان فاتح ايران «در بدو ورود» توانسته باشند مشغول خدمتگذاری به ايران شوند. آنها بيش از ربع قرنی را صرف فتح ايران و کشتار ايرانيان کردند و، پس از آن هم، در تمام دوران حکومت امويان مشغول سرکوب قيام های مختلف مردم ايران بودند.

 

     2. جدا از دين آوری مفروض، کداميک از اعراب آمده به ايران، با کوشش در راستای آبادانی و عمران اين کشور در خدمت به آن کوشيدند؟ کدامشان از گرفتن ماليات های دولا و پهنا دست کشيدند، ايرانيان را «موالی» (يعنی کسانی که مولا و ارباب عرب دارند) نخواندند و در حرمسرای خود کنيز و غلام ايرانی نداشتند؟

 

      3. کداميک از مسلمان عرب به ستون قائمهء فرهنگ ايران اعتنائی داشتند و به رشد زبان و ادب ايران کمک کردند؟ و مگر نه اينکه ايرانيانی چون رودکی و فردوسی کوشيدند که، در برابر هجوم هويت برانداز زبان عربی، عطای اين «خدمت» را به لقايش ببخشند و زبان خود را محفوظ بدارند و نوسازی کنند؟ و، در عين حال، مگر ديگرانی از همين ايرانيان نبودند که چون زبان عربی را ناقص و بی قاعده يافتند کوشيدند آن را منظم و توانا کنند؟

 

      4. اسلام چه چيزی را برای ايرانيان به هديه آورد که آنان خود نداشتند و مجبور به «بازتاباندن مفاهيم آمده با اسلام» شدند؟ اين يک نکتهء بديهی تاريخی است که اسلام از نظر مادی و مدنی به ارزش های «اين دنيائی» بی اعتنا بود چرا که اين «دنيا گريزی» هم در ريشه های عربی و هم در سرچشمه های سامی آن مخمر بود و، از نظر معنوی هم، آموزه های اسلام نوعی گرده برداری از باورهای موحدين ايرانی بشمار می رفت که، چه مستقيم و چه از طريق يهوديت و مسيحيت، به اسلام راه يافته بودند. آيا آنها بودند که اعتقاد به وحدانيت خدا و اعتقاد به روز رستاخيز را برای ايرانيان هديه آوردند؟ آيا آنها نماز های چندگانه و روزه و ذکات را به ايرانيان معرفی کردند؟ و آيا نه اينکه همهء اينها در دوران تبديل آموزه های بزرگ زرتشت به مذهب زرتشتی آفريده شدند (جريانی که خود آغاز بدبختی ايرانيان بود) و پيش از پيدايش اسلام به فراسوهای ايران کنونی رفته بودند؟

 

       5. آيا، اخلاق تحميل شده به زور شمشير اعراب مسلمان، از کدام لحاظ بر اخلاق سنتی ايرانيان، از باورشان به نيک و بد، به اهورمزدا و اهريمن، به وظيفهء انسان در اجرای فرامين خدای يکتا، بهتر و بالاتر بود؟

 

      6. چگونه است که در غياب هرگونه شريعت تفصيلی اسلامی، برخی از ايرانيان وابسته به خانواده های «روحانی سابق» نواسلام، بيشترين سهم را در ايجاد شرايع و مذاهب اسلامی بازی کردند و در اين ميان بيشترين برداشت ها از شريعت و فقه زرتشتی را به داخل اسلام آوردند؟

 

     7.  چگونه است که مهمترين مفسران و شارحان قرآن هم ايرانی از آب درآمدند و کسی همچون طبری دست به نوشتن تفسيری زد که در آن همهء باورهای ايرانيان پيش از اسلام رنگ اسلامی بخود گرفتند و داستان هائی زرتشتی، از پل صراط گرفته تا معراج و تصور تفصيلی از بهشت و دوزخ، به داخل باورهای اسلامی نفوذ کردند؟

 

      8. چگونه است که پايه گزاران عرفان اسلامی نيز ايرانيان شدند و سنن مانوی را از اين طريق به داخل اسلام آوردند؟

 

      9. آيا نه اينکه اعراب شبه جزيرهء عربستان، قبل از فتح ايران، مردمی بودند هم از نظر مادی بسيار فقير و تهی دست و هم از نظر معنوی دچار فقر فلسفه و حکمت و انديشهء تحليلی؟ و نه اينکه چون بر ايران دست يافتند، علاوه بر تاراج ثروت و ناموس و کشتار غيرت و هميت ايرانيان، صاحب همهء ثروت های معنوی آنان نيز شدند؟

 

      10. آيا نه اينکه هديهء بلند مدت اسلام به ايران شکستن غرور و استقلال خواهی ايرانيان و گستردن فساد در ميان آنان، و عادت دادن آنان به بردگی و کنيزی و دروغگوئی و ظاهر سازی و نان به نرخ روز خوردن بود؟

 

      11. آيا نه اينکه در ظل اين تباهی اخلاقی بود که ايرانيان «موالی شده» تمام سواد و فکر تاريخی خود را در اختيار اسلام گذاشتند، به مسلمانان راه و رسم کشورداری آموختند، در دربار عباسيان همهء ديوانسالاری را در اختيار گرفتند، و رونق علمی دربار خلفای عباسی همچون هارون الرشيد و مأمون همه به همت آنان ممکن شد؟

 

      12. آيا نه اينکه نصيب ايرانيان از آمدن اسلام چيزی جز سوختن کتابخانه ها و بستن دانشگاه ها و به تنور افکندن ابن مقفع ها و از بين بردن آثار دانشمندانی همچون رازی نبود؟

 

       13. آيا نه اينکه خلفای مسلمان، غلامان ترک را برای تحت نظر داشتن و سرکوب کردن ايرانيان برکشيدند و به مقامات رساندند و همين موجب شد که بخش مهمی از تاريخ ايران اسلامی تاريخ تسلط ترکان بر ايرانيان هم باشد؟ و اساساً آيا جز اين بود که رهبران اسلام (حتی امامان شيعه) هميشه با دشمنان ايران راحت تر و اخت تر بودند تا با ايرانيان؟

 

      14. آيا نه اينکه اسلام بدون همکاری های گاه خواسته و گاه با اکراه ايرانيان نمی توانست بصورت دينی درآيد که بتواند بر جهان، بيش از هزاره ای حکومت کند؟

 

       15. دهش اسلام به ايرانيان چه بوده است جز شکستن دين و آئين آنان، منحل کردن تشکيلات خودگردان شان، باج گيری و کنيز خواهی از آنان، و گستردن اخلاقی مبتنی بر باورهای بدوی قبايل عربی؟

 

       16. چرا از عقل به دور است اگر بگوئيم که اسلام جز آئينهء موج دار و معوجی نبود که چهرهء فرهنگ ايرانی را بصورتی درهمريخته و مغلوط در خود منعکس ساخته و خود در پس و پشت اين نقاب دلشکن پنهان شد؟ يعنی، آيا اين سخن دروغ است که دهش اسلام به ايرانيان چيزی نبوده است جز پذيرش بی آداب و ترتيب باورها و آئين های خود ايرانيان و بازگرداندن آنها به آنان در شکل هائی بی قواره همچون هيولای فرانکشتين؟

 

       17. چرا اگر کسی «منشاء عظمت ايران را در اسلام ندانسته و سعی کرده باشد تا همه‌ء عظمت ‌های ايران را در گذشته‌ای بداند که ديگر وجود ندارد» راه تفريط را پيش گرفته است؟ مگر عظمت ايران، پس از شکسته شدنش به دست اعراب مسلمان، در چه بوده است که بتوانيم آن را اختصاصاً «ايرانی» بدانيم؟ آيا نه اينکه همهء دست آوردهای ايرانيان مسلمان شده هميشه به پای اسلام نوشته شده است و نه ايران؟ و کار تاراج به آنجا کشيده که در روزگار ما هم ديگران خليج فارسش را عربی می کنند و خودش را هم «جمهوری عربی ايران» می خوانند و از همکاران و همفکران آقای خاتمی صدائی بر نمی خيزد؟

 

       18. آيا آقای خاتمی لحظه ای به اين فکر کرده اند که چرا «عظمت ‌های ايران گذشته‌ ديگر وجود ندارند؟» چه کسی آن عظمت ها را در هم شکسته و بر آن گرد مرده پاشيده است؟ آيا دهش اسلام به ايران چيز ديگری جز همين نفی وجود عظمت گذشته و کوشش در از ميان برداشتن آثار آن بوده است؟

 

       19. در رابطهء بين اسلام و ايران کدام داد و ستد متقابل صورت گرفته است؟ آيا نه اينکه ايران هرچه را داشته تسليم کرده و بخشيده است و اسلام همواره ـ چه با زور، چه با اکراه، و چه بر اساس تسليم و رضا ـ دست گرفتن داشته است؟

 

       20. چرا بازگوئی داستان عظمت های ايران پيش از اسلام را بايد نوعی تبليغ «ناسيوناليسم کاذب» دانست؟ کدام سخن در اين بازگوئی ها دروغ است؟ آيا آقای خاتمی نوعی «ناسيوناليسم صادق» را سراغ دارند که اسلام و حکومت اسلامی مورد علاقهء ايشان (به هر شکلی که باشد) آن را بپذيرد و نخواهد از آن ملغمه ای کاذب تر از کاذب، که در آن مفاهيم ملت و امت، با سفسطه و تزوير، در هم آميخته اند، بسازد؟ و آيا اساساً خود ايشان به «ناسيوناليسم»، به مفهوم برتری دادن ملت بر امت، و منافع ملی ايران بر منافع جامعهء گستردهء اسلامی، اعتقاد دارند؟

 

       اين پرسش ها را می توان بسيار ادامه داد يا به تفصيل کشيد، اما فکر می کنم برای رساندن مقصود همين ها کافی باشند. اما، قبل از بستن دفتر اين پرسش ها، لازم است به چند نکتهء حاشيه ای هم اشاره کنم:

 

      1. در اينکه اسلام در ايران برای چهارده قرن ريشه کرده و در اعماق جان فرهنگی ايرانيان نشسته است شکی نيست. در اينکه اکثريت مردم ايران را مسلمانان ايرانی تشکيل می دهند نيز ترديدی وجود ندارد. اما ناسيوناليسم ايرانی نمی تواند لزوماً دارای هويتی اسلامی باشد. ناسيوناليسم هميشه وجه فارق است و نه وجه تشابه.  ما ايرانی هستيم نه به اين خاطر که اکثريتمان مسلمان هستند بلکه، درست برعکس، بخاطر اينکه چيزی فراسوی اسلاميت، ما را از ديگر ملت ها جدا و مستقل می کند و ـ چه بخواهيم و چه نه ـ بيشترين اجزاء اين وجه تفارق از سابقهء پيش از اسلام ما می آيند؛ سابقه ای که توانسته است حتی اسلام ايرانی را از اسلام غير ايرانی (چه عربی و چه مالزيائی) متمايز کند.

 

      2. چيزی به نام خدمات «متقابل» ايران و اسلام وجود ندارد. اسلام هيچ خدمتی به ايرانيان نکرده است جز اينکه، با شکل عوض کردن و بومی شدن، خود را جانشين اديانی کند که هم از آن سابقه دار تر، کار شده تر، و فکر شده تر بوده اند و هم مبنای آنها بر عشق و تساهل و آزادی قرار داشته است، حال آنکه اسلام در ايران (حتی در وجه عرفانی اش که قرار است مبشر عشق باشد) همواره منشاء خودی و غيرخودی کردن، بذر نفرت و کين پاشيدن، عدم تحمل عقايد غير و توسل به خشونت و کشتار بوده است.

 

       3. پس اگر اسلام خدمتی هم به ايران کرده باشد اين خدمت، در مرحلهء اول، به دست خود ايرانيان صورت گرفته و، در مرحلهء بعدی، بيشتر جنبهء سلبی داشته است. يعنی خدمت اسلام به ايران ـ به همت خود ايرانيان ـ آن بوده که تبديل به چيزی شود که کمتر کنيز و غلام و جزيه و ماليات بگيرد و کمتر از کشته ها پشته بسازد و، به عبارت ديگر، تا حدودی خوی آدمی بخود بگيرد و مدنی شود. به عبارت ديگر، اسلام در مدينه نبود که خوی مدنيت بخود گرفت و تنها وقتی پای به ايران نهاد توانست مزهء مدنيت را بچشد و در حد مقدور خود «متمدن» شود، آنقدر که امروز حجه الاسلام خاتمی اش قادر شود مسئوليت «گفتگوی تمدن ها» را بر عهده بگيرد و بگويد: «جدا از ويژگی‌های تاريخی و جغرافيايی ايران، که آن را به کشوری بزرگ تبديل کرده، مهمترين عامل بزرگی اين کشور ملت ايران هستند، ملت بزرگواری که قرن‌ها در تاريخ بشری بزرگی آفريدند، مشکلات بزرگی را تحمل کردند اما هيچگاه در زير اين مشکلات کمر خم نکردند... ملت ايران ملت بزرگی است و به همين جهت اگر صدای گفت ‌وگوی فرهنگ‌ها و تمدن‌ها از غير از ايران برمی‌خاست چنين طنينی در جهان نداشت و اين طنين ناشی از بزرگی اين ملت است».

 

        4. و براستی چرا اگر من درست همين سخنان را می گفتم از جانب همين آقای خاتمی به تبليغ «ناسيوناليسم کاذب» متهم می شدم؟ آيا فقط برای اينکه فکر نمی کنم اسلام، جز آنکه از اين ملت گرفته باشد و به رنگ های بومی آن در آمده باشد، سهمی در پيدايش اين «عظمت» نداشته است؟ و چگونه است که آقای خاتمی درک نمی کند که نگاه ما به آنچه ايشان «عظمت گذشته» می خوانند فقط برای رسيدن به آينده ای است که از چرک و خون اين تاريخ پر دروغ و فريب پالوده شده باشد؟ چرا توجه نمی کنند که تا اشاعهء دروغ و فريبکاری در مورد خدمات اسلام به ايران ادامه داشته باشد راه ما به سوی آينده نيز در همين بن بست تاريخ بسته است؟ 

 

        حرفم را خلاصه کنم: بنظر من، اگر اسلام از طريق ايرانيان مسلمان شده به ايران خدمتی کرده باشد نمی توان اين خدمات را از آن اسلام دانست. اين ايرانی شکست خورده بوده است که در جنگی طولانی و فرسايشی مابين فقر و سيرابی و مدنيت و بدويت، برای آسايش خود، برای ادامهء بقا، برای کاستن از فشارهای وحشيانهئ فاتحان خونريز، و برای جلوگيری از درهم ريختگی بنيان برانداز جامعهء خوطش مجبور شده است اسلام را بپذيرد و آن را از درون متحول سازد تا از آن چيزی قابل تحمل بسازد ـ همان تحولی که رشته هايش را نخست صوفيان صفوی و سپس انقلاب اسلامی پنبه کردند و آن را به سرچشمه های خشن، وحشی و غير مدنی اش باز گرداندند.

Dienstag, 11. März 2014


 
 
 
ﻣﺎ ﯾﮏ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺑﻪ ﺁﺧﻮﻧﺪﻫﺎ ﺑﺪﻫﮑﺎﺭﯾﻢ . ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻗﺪﺭﺕ

ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺭﻭﺣﺎﻧﯿﻮﻥ ﺑﯿﻔﺘﺪ ﺗﺎ ﺑﻌﺪ ﻣﻠﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﻝ

ﺍﺯ ﺷﻌﺎﺋﺮ ﺧﺮﺍﻓﻪ ﺁﻣﯿﺰ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﺗﺸﯿﻊ ﺻﻔﻮﯼ ﺑﺮﮐﻨﺪ.  احمد کسروی

احمد کسروی – 1269 / 1324- تبریز
سید احمد کسروی تبریزی، تاریخنگار، ادب دان، زبانشناس، مترجم، حقوق دان، عربی دان و اسپرانتودان ایرانی دوره قاجار و پهلوی است. او عضو چند انجمن علمی در انگلیس و آمریکا و شوروی بود و چند کتابش به دست اروپاییان به انگلیسی ترجمه شده.
او به دلیل زاده شدن در روستای حکم آباد تبریز نخست به حکم آبادی بنام بود و سپس نام خانوادگی کسروی را برای خود برگزید. در جوانی به وصیت پدر
(پس از مرگش)، به آموختن علوم حوزوی پرداخت و عبا و عمامه به سر کرد تا جای او را در مسجد محلی بگیرد. در جریان مشروطیت به شدت از نیروهای متجدد و سکولار مشروطه پشتیبانی میکند. به گفته ی خودش وقتی ستاره ی دنباله دار هالی در سال 1290 درآسمان پدیدار شد، او به ستاره شناسی علاقه مند گشت. آنچه تا آنزمان در مدارس سنتی ایران (مکتب ها و حوزه ها) تدریس میشد، همان هیئت بطلمیوسی بود و این در شرایطی بود که 400 سال از کشف گالیله و منسوخ شدن مدل بطلمیوسی کیهان گذشته بود. همین موضوع کسروی را برآن داشت که به کلی دست از باورداشت های سنتی که تا آنزمان به او آموخته بودند بکشد و به دنبال دانش نوین برود. از کسانی که بسیار بر کسروی تاثیر گذاشت، همشهری اش میرزا طالبوف تبریزی بود که از بنام ترین متجددین آن دوره بود. کسروی از فتحعلی آخوندزاده و میرزا آقاخان کرمانی نیز تاثیر گرفت و تا اندازه ای ادامه دهنده ی جنبش خردگرایانه و خرافه ستیزانه و ملی گرایی رمانتیک ایران عصر مشروطه بود. او در دیباچه کتاب تاریخ مشروطه ایران در دوره رضاشاه، خطاب به آقاخان کرمانی مینویسد: "دریغ‌ ای‌ جوان‌ غیرتمند دریغ!... دریغ‌ که‌ گرفتار دیو تیره‌‌درونی‌ گردیدی! دریغ‌ که‌ زود رفتی‌ و روزهای‌ خوش‌ ایران‌ را ندیدیدی" دشمنی با تصوف و تشیع صفوی و بهاییت و خرافات های مذهبی و ضدیت با سبک تاریخنگاری سنتی و ادبیات عارفانه ی ایران میراث کسروی از این بزرگان بود.

کسروی در جوانی با خیابانی، مبارز تبریزی هم دوستی داشت. او همچنین به جهت چیرگی فراوانش بر زبان عربی، یادداشت هایی در مجله ای لبنانی العرفان نیز به چاپ میرساند. به هنگام جنگ جهانی یکم او به مدرسه آمریکایی رفت. او در آنجا عربی آموزش میداد وحقوق و زبان انگلیسی می آموخت. یعنی هم استاد بود و هم شاگرد. خودآموزی که برای زبان عربی درست کرد، تا مدتها به کار می آمد. در ماجرای حزب دموکرات خیابانی و اشغال تبریز به دست عثمانی ها، روشنفکران تبریزی به دو گروه پان ترک و هوادار ایران تقسیم شدند. کسروی از همان آغاز به ستیز با پان ترکها و هواداران عثمانی پرداخت و حتا با خیابانی هم درگیری لفظی یافته و حزب او را ترک کرد. در 1298 احمد کسروی بلآخره شغل مورد علاقه ی خویش را در عدلیه ی تبریز یافت ولی ادامه درگیری خیابانی با دولت مرکزی باعث شد او مجبور به ترک تبریز و کوچ به تهران شود. در تهران مرحله ی دوم و مهمتر زندگی کسروی آغازید. او به دلیل آشنایی با مخبرالسلطنه به کار در عدلیه ادامه داد و مدتی در ساری و دماوند زیست و بر روی گویش های محلی این مناطق پژوهید. نخستین کتابی که نوشت، "تاریخ هجده ساله آذربایجان" بود. کسروی آن را به عربی برای مجله لبنانی العرفان نوشت. و سپس در 1319 در دو جلد به نام 'تاریخ مشروطه ایران' منتشر کرد. کتابی که تا امروز از منابع اصلی مشروطه پژوهی است. اهمیت تاریخ مشروطه صرفا به دلیل نگاه تیز و تحلیل های توانمند یکی از بهترین تاریخنگاران ایران یعنی کسروی نیست. ین کتاب و "تاریخ 18 ساله آذربایجان" سندی عینی از سوی یکی از شاهدان رویدادهای مشروطیت در تبریز است و به هیچ روی نادیده انگاشتنی نیست. انتشارات مجید آنرا به چاپ رسانده است.

سپس به کار بر روی نسخه ی تاریخ طبرستان ابن اسفندیار پرداخت و یادداشت هایی درباره ی مازندران نوشت. سپس به ریاست محکمه ی عدل زنجان منصوب شد. او در این سالها بر روی اندیشه های باب و بهاءالله هم پژوهید. در زمان نخست وزیری رضاشاه از سوی دولت مامور شد به خوزستان برود و عدلیه ای ایرانی در برابر عدلیه ی انگلیسی های آنجا برپا کند. کسروی در این زمان برای نخستین بار رضاشاه هم دیدار کرد. او در خوزستان به کار بر روی تاریخ این سرزمین پرداخت که نتیجه اش "تاریخ 500 ساله ی خوزستان" است که یکی از بهترین آثار درباره ی تاریخ محلی این سرزمین به زبان فارسی ست.

درواقع کسروی به هر رخداد و شرایطی که زندگی سختش به او تحمیل میکرد، به عنوان یک فرصت پژوهشی مینگریست.

هوش بالا و تیزبینی و استعداد فراوانش از یکسو و زندگی پرفراز و نشیب و دشوارش که برای کار و پول مجبور بود به گوشه های کشور برود، در دهه های پایانی او نتیجه داد و به سامان گرفتن پژوهش های سترگ و ژرف انجامید.

او پس از بازگشت از خوزستان به تهران، نوشتن سرشناس ترین کتاب خود یعنی "آذری یا زبان باستانی آذربایجان" پرداخت. چه، پس از تاسیس ترکیه مدرن، دوباره جنبش پان ترکیسم پا گرفته بود و گروهی چنین تبلیغ میکردند که مردمان آذربایجان به جهت ترکی سخن گفتن، با مردمان ترک زبان روسیه و ترکیه هم نژادند. کسروی در این نوشتار با بهره گیری از تاریخ آذربایجان و از آن مهمتر، زبانشناسی زبانهای ترکی و فارسی و گویش های ایرانی، برای نخستین بار به شکل علمی ثابت کرد که ترکی، زبانی وارداتی به منطقه ی آذربایجان است که تا 900 سال پیش (دوره سلجوقی) پای این زبان به آذربایجان نرسیده بود. و تا 500 سال پیش (دوره صفوی) فارسی در آذربایجان گویشوران فراوانی داشت. او توانست بسیاری از جزئیات زبان گمشده ی آذری یا پهلوی آذری که در متون تاریخی به آن اشاره شده است را آشکار سازد. این کتاب در میان شرق شناسان روس مورد توجه قرار گرفت. ولادمیر مینورسکی کسروی را ستوده و دنیس راس کتاب او را به انگلیسی ترجمه کرده است. و تا امروز محافل آکادمیک جهان کسروی را برای این پژوهش می شناسند. از نظر اجتماعی نیز این کتاب به جرات مهمترین نقش را در تقویت احساس همبستگی روشنفکران و درس خوانده های آذربایجانی با دیگر ایرانیان در آن دوره حساس تاریخی بوده است.

پس از آنکه علی اکبر داور، عدلیه را برچید و دادگستری نوین را سامان داد، کسروی دوباره بیکار شد و به وکالت روی آورد. او در این زمان به پژوهش بر روی "تاریخچه شیروخورشید" پرداخت.

او همچنین با هرتسفلد، ایرانشناس بنام، هم دیدار داشت و از او زبان پهلوی آموخت. کسروی در این زمان بلاخره عبا را کنار گذاشت. هرچند پوشش روحانیت او تا آنزمان هم پوشش متعارف آخوندی نبود و با دیگر روحانیون تفاوت جدی داشت.

او سپس دوباره به دادگستری بازگشت. ولی با پشتیبانی تیمورتاش قرار شد، به او حقوقی از سوی وزارت معارف پرداخت شود تا بتواند بیشتر به پژوهش بپردازد. شهریاران گمنام محصول پژوهشهای او در این زمان است. در 1309 به قول خودش در دادگاهی حکم بر ضد دربار داده بود و همین باعث شد برای همیشه از استخدام دولتی بیرون شود و به شکل مستقل کار کند.

با سرنگونی رضاشاه، کسروی هم انگیزه یافت تا کنش های اجتماعی بیشتری بروز دهد. او ماهنامه ای به نام پیمان و روزنامه ای به نام پرچم و حزبی به نام "باهماد آزادگان" برپا کرد که مرامش ملیگرایی و تجدد و سکولاریسم بود. کسروی هوادار استبداد رضاشاه نبود و به مشروطیت و انتخابات آزاد علاقه داشت. ولی پس از آنکه دید با خروج رضاشاه و دموکراتیک شدن ایران، چه خطراتی ایران را تهدید میکند، به ستایش از ابعاد مثبت رضاشاه پرداخت و هشدار داد که برخی میخواهند ایران را به دوره ی پیش از رضاشاه برگردانند. او مهمترین کار خود را بر نقد تشیع گذاشت و همین باعث شد تا متهم به ارتداد و کفر شود. اتهامی که او رد میکرد و برای همین شعار "خدا با ماست" را سرلوحه خویش ساخته بود و بارها اعلام داشت که نقدهایش نه به اسلام و پیامبر و قرآن، بلکه به مذهب تشیع – که آنرا ساختگی میدانست – برمیگردد.

بیشترین درگیری میان او و فداییان اسلام به رهبری نواب صفوی رخ داد. نواب نخست در جلسه ای به بحث با کسروی پرداخت و سپس در فروردین 1324 شخص نواب با همکاری یکی از دستیارانش در خیابان به کسروی حمله کرده و او را با چاقو مجروح کردند ولی این ترور ناموفق بود و کسروی زنده ماند. اگرچه ترور کنندگان را دستگیر کردند ولی با وثیقه ای آزاد شدند. کسروی پس از بهبودی رفتارهای تند خویش را ادامه داد.

در 20 اسفند 1324 او را برای اتهاماتی که به او منسوب شده بود به دادگستری فراخواندند. ولی به هنگام برگزاری جلسه دادگاه، گروهی از وابستگان به فداییان اسلام نواب صفوی به رهبری برادران امامی به آنجا آمده و کسروی و منشی اش محمدتقی حدادپور را با ضربات پرشمار چاقو (27 ضربه) سپس گلوله ی اسلحه ی گرم کشتند.

شگفتا که پس از دستگیری ضاربین، مراجع تقلید از نخست وزیر، احمد قوام، درخواست کردند تا آنها را چون به حکم اسلام عمل کرده اند، آزاد کرده و هرچه زودتر از این عمل شجاعانه ی ضاربین تقدیر به عمل آید. که چنین هم شد و قاتلین آزاد شدند. جنازه دو قربانی را نخست به گورستان ظهیرالدوله که در آنزمان گورستانی برای نام آوران ایران بود، بردند ولی با خاکسپاری شان در آنجا مخالفت شد. پس آنها را به گورستانی نزدیک امامزاده قاسم شمیران برده و آنجا به خاک سپردند.

چهار گروه به کسروی تاخته و بسیار او را نقد کرده اند. نخست گروه، اسلامگرایان اند که کسروی را برخلاف آنچه خودش ادعا داشت، به اسلامستیزی متهم داشته اند. دوم هواداران و دلبستگان شعر و ادبیات سنتی و عارفانه ی ایران، به ویژه حافظ و سعدی که کسروی بسیار با آنها دشمنی داشت و دیوانهای شعر آنها را به آتش میسوخت. سوم، پان ترکها و قوم گرایان آذربایجان از زمان شیخ محمد خیابانی تا اکنون که کسروی را به دلیل ایرانگرایی و فارسی دوستی اش دشمن میدارند و چهارم هواداران زبان سنتی فارسی و دشمنان سره نویسی. در این میان باید به علامه محمد قزوینی اشاره کرد. قزوینی پس از خواندن کتاب "آذری یا زبان باستانی آذربایجان" در نوشتاری انتقادی نخست به ستایش فراوان این اثر پژوهشی پرداخت و آنرا گرانمایه و ارزشمند دانست و از کسروی سپاسگذاری کرد. ولی به زبانی که کسروی در این اثر به کار برده تاخته و او را به بی قیدی و بی مهری نسبت به زبان فارسی و سلیس و فصیح ننوشتن متهم کرده است. این در شرایطی است که با خواندن نوشتار قزوینی (در بیست مقاله) پی میبریم که او کاملا کتاب کسروی را که به زبان فارسی سره (بدون واژگان عربی) نوشته، فهمیده و هیچ مشکلی در درک مطلب نداشته است. پیش از کسروی هم سره نویسی را در فارسی تجربه کرده بودیم. ولی هرگز نه پیش و نه پس از کسروی، کسی با چنان چیره دستی و بدون فدا کردن معنا و ارتباط با مخاطب، فارسی را سره ننوشت.

کتاب آذری را انتشارات جار پیش از انقلاب و نشر هَزار و نشر فردوس پس از انقلاب به چاپ رسانده اند.

کسروی اگرچه جزو فرهنگستان ایران (فرهنگستان اول) نبود ولی شاید بتوان او را یک تنه، یک فرهنگستان زبان دانست. چه، بسیار نوآوری ها و بهینه سازی ها در زبان فارسی کرد که هیچکس دیگری نتوانسته یک تنه انجام دهد. اگرچه سبک ادبی او دنبال نشد، ولی نمیتوان تاثیر او بر زبان فارسی و جنبش سره نویسی را نادیده انگاشت. پیش از او، هیچکدام از کسانی که زبان فارسی مملو از واژگان عربی را نقد میکردند، نتوانستند خودشان به زبان پارسی سره بنویسند. و انگشت شمار نوشتارهای سره ای که به فارسی وجود داشت و دارد، به هیچ روی از نظر پایگاه ادبی و استواری سخن، به کسروی نمیرسد.

دیگر کتابهای مهم او عبارتند از شیخ صفی و تبارش از انتشارات فردوس، کارنامه اردشیر بابکان (نایاب)، ایرانیان و یونانیان (به روایت پلوتارک) انتشارات جامی. (پس از مرگش)، به آموختن علوم حوزوی پرداخت و عبا و عمامه به سر کرد تا جای او را در مسجد محلی بگیرد. در جریان مشروطیت به شدت از نیروهای متجدد و سکولار مشروطه پشتیبانی میکند. به گفته ی خودش وقتی ستاره ی دنباله دار هالی در سال 1290 درآسمان پدیدار شد، او به ستاره شناسی علاقه مند گشت. آنچه تا آنزمان در مدارس سنتی ایران (مکتب ها و حوزه ها) تدریس میشد، همان هیئت بطلمیوسی بود و این در شرایطی بود که 400 سال از کشف گالیله و منسوخ شدن مدل بطلمیوسی کیهان گذشته بود. همین موضوع کسروی را برآن داشت که به کلی دست از باورداشت های سنتی که تا آنزمان به او آموخته بودند بکشد و به دنبال دانش نوین برود. از کسانی که بسیار بر کسروی تاثیر گذاشت، همشهری اش میرزا طالبوف تبریزی بود که از بنام ترین متجددین آن دوره بود. کسروی از فتحعلی آخوندزاده و میرزا آقاخان کرمانی نیز تاثیر گرفت و تا اندازه ای ادامه دهنده ی جنبش خردگرایانه و خرافه ستیزانه و ملی گرایی رمانتیک ایران عصر مشروطه بود. او در دیباچه کتاب تاریخ مشروطه ایران در دوره رضاشاه، خطاب به آقاخان کرمانی مینویسد: "دریغ‌ ای‌ جوان‌ غیرتمند دریغ!... دریغ‌ که‌ گرفتار دیو تیره‌‌درونی‌ گردیدی! دریغ‌ که‌ زود رفتی‌ و روزهای‌ خوش‌ ایران‌ را ندیدیدی" دشمنی با تصوف و تشیع صفوی و بهاییت و خرافات های مذهبی و ضدیت با سبک تاریخنگاری سنتی و ادبیات عارفانه ی ایران میراث کسروی از این بزرگان بود.
کسروی در جوانی با خیابانی، مبارز تبریزی هم دوستی داشت. او همچنین به جهت چیرگی فراوانش بر زبان عربی، یادداشت هایی در مجله ای لبنانی العرفان نیز به چاپ میرساند. به هنگام جنگ جهانی یکم او به مدرسه آمریکایی رفت. او در آنجا عربی آموزش میداد وحقوق و زبان انگلیسی می آموخت. یعنی هم استاد بود و هم شاگرد. خودآموزی که برای زبان عربی درست کرد، تا مدتها به کار می آمد. در ماجرای حزب دموکرات خیابانی و اشغال تبریز به دست عثمانی ها، روشنفکران تبریزی به دو گروه پان ترک و هوادار ایران تقسیم شدند. کسروی از همان آغاز به ستیز با پان ترکها و هواداران عثمانی پرداخت و حتا با خیابانی هم درگیری لفظی یافته و حزب او را ترک کرد. در 1298 احمد کسروی بلآخره شغل مورد علاقه ی خویش را در عدلیه ی تبریز یافت ولی ادامه درگیری خیابانی با دولت مرکزی باعث شد او مجبور به ترک تبریز و کوچ به تهران شود. در تهران مرحله ی دوم و مهمتر زندگی کسروی آغازید. او به دلیل آشنایی با مخبرالسلطنه به کار در عدلیه ادامه داد و مدتی در ساری و دماوند زیست و بر روی گویش های محلی این مناطق پژوهید. نخستین کتابی که نوشت، "تاریخ هجده ساله آذربایجان" بود. کسروی آن را به عربی برای مجله لبنانی العرفان نوشت. و سپس در 1319 در دو جلد به نام 'تاریخ مشروطه ایران' منتشر کرد. کتابی که تا امروز از منابع اصلی مشروطه پژوهی است. اهمیت تاریخ مشروطه صرفا به دلیل نگاه تیز و تحلیل های توانمند یکی از بهترین تاریخنگاران ایران یعنی کسروی نیست. ین کتاب و "تاریخ 18 ساله آذربایجان" سندی عینی از سوی یکی از شاهدان رویدادهای مشروطیت در تبریز است و به هیچ روی نادیده انگاشتنی نیست. انتشارات مجید آنرا به چاپ رسانده است.
سپس به کار بر روی نسخه ی تاریخ طبرستان ابن اسفندیار پرداخت و یادداشت هایی درباره ی مازندران نوشت. سپس به ریاست محکمه ی عدل زنجان منصوب شد. او در این سالها بر روی اندیشه های باب و بهاءالله هم پژوهید. در زمان نخست وزیری رضاشاه از سوی دولت مامور شد به خوزستان برود و عدلیه ای ایرانی در برابر عدلیه ی انگلیسی های آنجا برپا کند. کسروی در این زمان برای نخستین بار رضاشاه هم دیدار کرد. او در خوزستان به کار بر روی تاریخ این سرزمین پرداخت که نتیجه اش "تاریخ 500 ساله ی خوزستان" است که یکی از بهترین آثار درباره ی تاریخ محلی این سرزمین به زبان فارسی ست.
درواقع کسروی به هر رخداد و شرایطی که زندگی سختش به او تحمیل میکرد، به عنوان یک فرصت پژوهشی مینگریست.
هوش بالا و تیزبینی و استعداد فراوانش از یکسو و زندگی پرفراز و نشیب و دشوارش که برای کار و پول مجبور بود به گوشه های کشور برود، در دهه های پایانی او نتیجه داد و به سامان گرفتن پژوهش های سترگ و ژرف انجامید.
او پس از بازگشت از خوزستان به تهران، نوشتن سرشناس ترین کتاب خود یعنی "آذری یا زبان باستانی آذربایجان" پرداخت. چه، پس از تاسیس ترکیه مدرن، دوباره جنبش پان ترکیسم پا گرفته بود و گروهی چنین تبلیغ میکردند که مردمان آذربایجان به جهت ترکی سخن گفتن، با مردمان ترک زبان روسیه و ترکیه هم نژادند. کسروی در این نوشتار با بهره گیری از تاریخ آذربایجان و از آن مهمتر، زبانشناسی زبانهای ترکی و فارسی و گویش های ایرانی، برای نخستین بار به شکل علمی ثابت کرد که ترکی، زبانی وارداتی به منطقه ی آذربایجان است که تا 900 سال پیش (دوره سلجوقی) پای این زبان به آذربایجان نرسیده بود. و تا 500 سال پیش (دوره صفوی) فارسی در آذربایجان گویشوران فراوانی داشت. او توانست بسیاری از جزئیات زبان گمشده ی آذری یا پهلوی آذری که در متون تاریخی به آن اشاره شده است را آشکار سازد. این کتاب در میان شرق شناسان روس مورد توجه قرار گرفت. ولادمیر مینورسکی کسروی را ستوده و دنیس راس کتاب او را به انگلیسی ترجمه کرده است. و تا امروز محافل آکادمیک جهان کسروی را برای این پژوهش می شناسند. از نظر اجتماعی نیز این کتاب به جرات مهمترین نقش را در تقویت احساس همبستگی روشنفکران و درس خوانده های آذربایجانی با دیگر ایرانیان در آن دوره حساس تاریخی بوده است.
پس از آنکه علی اکبر داور، عدلیه را برچید و دادگستری نوین را سامان داد، کسروی دوباره بیکار شد و به وکالت روی آورد. او در این زمان به پژوهش بر روی "تاریخچه شیروخورشید" پرداخت.
او همچنین با هرتسفلد، ایرانشناس بنام، هم دیدار داشت و از او زبان پهلوی آموخت. کسروی در این زمان بلاخره عبا را کنار گذاشت. هرچند پوشش روحانیت او تا آنزمان هم پوشش متعارف آخوندی نبود و با دیگر روحانیون تفاوت جدی داشت.
او سپس دوباره به دادگستری بازگشت. ولی با پشتیبانی تیمورتاش قرار شد، به او حقوقی از سوی وزارت معارف پرداخت شود تا بتواند بیشتر به پژوهش بپردازد. شهریاران گمنام محصول پژوهشهای او در این زمان است. در 1309 به قول خودش در دادگاهی حکم بر ضد دربار داده بود و همین باعث شد برای همیشه از استخدام دولتی بیرون شود و به شکل مستقل کار کند.
با سرنگونی رضاشاه، کسروی هم انگیزه یافت تا کنش های اجتماعی بیشتری بروز دهد. او ماهنامه ای به نام پیمان و روزنامه ای به نام پرچم و حزبی به نام "باهماد آزادگان" برپا کرد که مرامش ملیگرایی و تجدد و سکولاریسم بود. کسروی هوادار استبداد رضاشاه نبود و به مشروطیت و انتخابات آزاد علاقه داشت. ولی پس از آنکه دید با خروج رضاشاه و دموکراتیک شدن ایران، چه خطراتی ایران را تهدید میکند، به ستایش از ابعاد مثبت رضاشاه پرداخت و هشدار داد که برخی میخواهند ایران را به دوره ی پیش از رضاشاه برگردانند. او مهمترین کار خود را بر نقد تشیع گذاشت و همین باعث شد تا متهم به ارتداد و کفر شود. اتهامی که او رد میکرد و برای همین شعار "خدا با ماست" را سرلوحه خویش ساخته بود و بارها اعلام داشت که نقدهایش نه به اسلام و پیامبر و قرآن، بلکه به مذهب تشیع – که آنرا ساختگی میدانست – برمیگردد.
بیشترین درگیری میان او و فداییان اسلام به رهبری نواب صفوی رخ داد. نواب نخست در جلسه ای به بحث با کسروی پرداخت و سپس در فروردین 1324 شخص نواب با همکاری یکی از دستیارانش در خیابان به کسروی حمله کرده و او را با چاقو مجروح کردند ولی این ترور ناموفق بود و کسروی زنده ماند. اگرچه ترور کنندگان را دستگیر کردند ولی با وثیقه ای آزاد شدند. کسروی پس از بهبودی رفتارهای تند خویش را ادامه داد.
در 20 اسفند 1324 او را برای اتهاماتی که به او منسوب شده بود به دادگستری فراخواندند. ولی به هنگام برگزاری جلسه دادگاه، گروهی از وابستگان به فداییان اسلام نواب صفوی به رهبری برادران امامی به آنجا آمده و کسروی و منشی اش محمدتقی حدادپور را با ضربات پرشمار چاقو (27 ضربه) سپس گلوله ی اسلحه ی گرم کشتند.
شگفتا که پس از دستگیری ضاربین، مراجع تقلید از نخست وزیر، احمد قوام، درخواست کردند تا آنها را چون به حکم اسلام عمل کرده اند، آزاد کرده و هرچه زودتر از این عمل شجاعانه ی ضاربین تقدیر به عمل آید. که چنین هم شد و قاتلین آزاد شدند. جنازه دو قربانی را نخست به گورستان ظهیرالدوله که در آنزمان گورستانی برای نام آوران ایران بود، بردند ولی با خاکسپاری شان در آنجا مخالفت شد. پس آنها را به گورستانی نزدیک امامزاده قاسم شمیران برده و آنجا به خاک سپردند.
چهار گروه به کسروی تاخته و بسیار او را نقد کرده اند. نخست گروه، اسلامگرایان اند که کسروی را برخلاف آنچه خودش ادعا داشت، به اسلامستیزی متهم داشته اند. دوم هواداران و دلبستگان شعر و ادبیات سنتی و عارفانه ی ایران، به ویژه حافظ و سعدی که کسروی بسیار با آنها دشمنی داشت و دیوانهای شعر آنها را به آتش میسوخت. سوم، پان ترکها و قوم گرایان آذربایجان از زمان شیخ محمد خیابانی تا اکنون که کسروی را به دلیل ایرانگرایی و فارسی دوستی اش دشمن میدارند و چهارم هواداران زبان سنتی فارسی و دشمنان سره نویسی. در این میان باید به علامه محمد قزوینی اشاره کرد. قزوینی پس از خواندن کتاب "آذری یا زبان باستانی آذربایجان" در نوشتاری انتقادی نخست به ستایش فراوان این اثر پژوهشی پرداخت و آنرا گرانمایه و ارزشمند دانست و از کسروی سپاسگذاری کرد. ولی به زبانی که کسروی در این اثر به کار برده تاخته و او را به بی قیدی و بی مهری نسبت به زبان فارسی و سلیس و فصیح ننوشتن متهم کرده است. این در شرایطی است که با خواندن نوشتار قزوینی (در بیست مقاله) پی میبریم که او کاملا کتاب کسروی را که به زبان فارسی سره (بدون واژگان عربی) نوشته، فهمیده و هیچ مشکلی در درک مطلب نداشته است. پیش از کسروی هم سره نویسی را در فارسی تجربه کرده بودیم. ولی هرگز نه پیش و نه پس از کسروی، کسی با چنان چیره دستی و بدون فدا کردن معنا و ارتباط با مخاطب، فارسی را سره ننوشت.
کتاب آذری را انتشارات جار پیش از انقلاب و نشر هَزار و نشر فردوس پس از انقلاب به چاپ رسانده اند.
کسروی اگرچه جزو فرهنگستان ایران (فرهنگستان اول) نبود ولی شاید بتوان او را یک تنه، یک فرهنگستان زبان دانست. چه، بسیار نوآوری ها و بهینه سازی ها در زبان فارسی کرد که هیچکس دیگری نتوانسته یک تنه انجام دهد. اگرچه سبک ادبی او دنبال نشد، ولی نمیتوان تاثیر او بر زبان فارسی و جنبش سره نویسی را نادیده انگاشت. پیش از او، هیچکدام از کسانی که زبان فارسی مملو از واژگان عربی را نقد میکردند، نتوانستند خودشان به زبان پارسی سره بنویسند. و انگشت شمار نوشتارهای سره ای که به فارسی وجود داشت و دارد، به هیچ روی از نظر پایگاه ادبی و استواری سخن، به کسروی نمیرسد.
دیگر کتابهای مهم او عبارتند از شیخ صفی و تبارش از انتشارات فردوس، کارنامه اردشیر بابکان (نایاب)، ایرانیان و یونانیان (به روایت پلوتارک) انتشارات جامی.