تفکرات الهیاتی مبتنی بر خرافات در اسلام
برای فرد مومن هوادار زندگی مدرن و صاحب جامعۀ پیشرفته، که تمایل دارد در عین استفاده و بهره وری از تمام مظاهر علم، اندیشه و تمدن دنیای امروز، آن جهان خود را نیز حفظ نماید، که البته اکثر مومنان امروز جهان از همین دسته اند، بزرگترین خطر و آسیب، تفکرات تئولوژی یا الهیاتی اوست. بررسی تفکر الهیاتی برای چنین افرادی عموما بسیار سخت و بعضا غیر ممکن است، زیرا هیچ اندیشه ای در سایۀ پیش فرض های غیر منطقی دینی یا مذهبی شکوفا نگشته، وهمواره به انحراف و توهم کشیده شده. اگر این آسیب را تنها برگردن حاکمان انداخته، و تنها آنان را مسبب گسترش اینگونه طریقۀ اندیشه ورزی بدانیم، باز هم به خطا رفته ایم، لذا ضروریست تا صاحبان تفکرات الهیاتی، از هر طبقه و قشری را به چالش فراخوانیم که همیشه در ترویج و گسترش تفکرات تئولوژیکی غیر شفاف، همگام با حاکمان مستبد، اعتقادات و باورهای الهیاتی موهوم خود را در هالۀ از تقدس به دیگران و جامعه تحمیل نموده اند.
اجازه دهید برای اثبات غیر شفافیت تفکرات تئولوژیکی در اسلام و مذهب شیعه اثنی عشری به سخنان یکی از مبلغان قدیمی این مذهب استناد کنم، میرزا فضل علی آقا. میگویند او مجتهدی روشن بین و از اهالی تبریز بود. او که نمایندۀ دوره اول مجلس شورای ملی در عصر مشروطه بود، علت پیدایش اندیشۀ آزادیخواهی و انقلاب مشروطیت ایران، و هدف و انگیزۀ آزادیخواهان را با زبانی ساده و بیانی کوتاه، در جلسه افتتاحیه مجلس شورای ملی چنین بیان کرد: از نحوست دو ظلم ما به این مجلس( یعنی مجلس شورای ملی) رسیدیم، یکی ظلم حکومت و دیگر ظلم ملایان. تا بامروز که بالغ بر صد سال از این واقعۀ تاریخی میگذرد، هیچ تغییر بنیادی در این دو عامل سیه روزی ایران و ایرانی صورت نگرفته، چون تفکرات تئولوژیکی مردم اجازه چنین تغییری را به جامعه ایران نداده. جامعۀ درگیر تفکرات تئولوژیکی، واقعیت بیرونی و حقیقت را با ساخت ذهنی خودش و باورهای تاریخی اش تطبیق می دهد، و این تطبیقی غیر سازگار و ناهمگون است. حاکمان مذهبی که تلاش آنان همیشه این است تا واقعیت را به قامت اندیشه خود در آورند و این تقلیل و محدودیت سطرۀ اندیشه، همواره به این ختم می شود که واقعیت جان می بازد و روحش را از دست می دهد.
در تفکر تئولوژیکی مرز میان اسطوره و تاریخ فرو می ریزد، و همه چیز تحت تاثیر احساسات الهیاتی، حقیقت خود را از دست میدهد. برای توضیح بیشتر به ذکر مثالی اکتفا میکنم. میگویند: ام سلمه از مهاجرین حبشه و یکی از همسران محمد، پیامبر اسلام بود، که بعد از شهادت شوهرش ابو سلمه، پیش از جنگ احزاب به همسری محمد درآمد. او سرپرستی فاطمه، دختر محمد را بر عهده گرفت. چون حسين فرزند فاطمه به دنيا آمد، عهده دار نگهداری او شد. نقل است که چون ابن سلمه از مخالفان سرسخت معاویه بود، و در نامۀ از برنامه های معاویه در سب و لعن علی ابن ابیطالب انتقاد کرده بود، او را بعنوان راویان حدیث از محمد می شناختند. لذا حسين بن علی پيش از سفر به کربلا، علم و سلاح پيامبر و ودايع امامت را به او سپرد تا از بين نرود. درخواست آنها نشانه امامت بود. او هم آنها را به امام سجاد تحويل داد. تا همین جای ماجرا هیچگونه شفافیتی در قید این سخنا ن وجود ندارد، ودایع امامت؟ نشانۀ امامت؟ اما بشنوید باقی ماجرا را. میگویند: ام سلمه ازطريق محمد، پيشاپيش از ماجرای کربلا و کشت شدن حسين خبر داشت. محمد، مقداری از خاک کربلا را به ام سلمه داده بود که در شيشهای نگهداری میشد. محمد گفته بود: هرگاه ديدی که اين خاک، به خون تبديل شد، بدان که فرزندم حسين کشته شده است. روزی ام سلمه در خواب، محمد را با چهرۀ غمگين و لباسی خاک آلود ديد، که به او میگفت: از کربلا و از دفن شهدا ميآيم. ام سلمه، ناگهان از خواب برخاست، نگاه به آن شيشه کرد، خاک را خونين يافت، و دانست کهحسين کشته شده. این ماجرا که به حدیث قاروره معروف است، ناخودآگاه انسان اندیشمند را بیاد عملیات شعبده بازی های دیوید کاپرفیلد می انداز. چگونه باید از چنین اعتقاد و باوری دفاع عقلانی کرد، یا بر درستی آن صحه گذاشت؟ یکی از ویژه گی های عمدۀ تفکر تئولوژیک شیعه، اسطوره ای بودن آن، و اسطوره ای ماندن آنست، که همه این اسطوره ها برخاسته از ذهن پیروان این مذهب است. پیروانی که جد اندر جد از این دکان نان خورده اند، قوی شده اند، خود را برگزیده پنداشتند، و هیچگاه در بدترین شرایط مادی با دسترنج خود زندگی نکرده اند، وهمواره دوست دارند که نیروهایی فراطبیعی و فراانسانی را در نظر آورند که زندگی و سرنوشت همه انسانها را تحت سیطره خود دارد، و نگاهشان به آنانست. چهره هائی نظیر سید، آقا، شیخ، آخوند، ملا که در حیطه مذهب شیعه تعدادشان کم نیست.
دارنده گان اندیشه های الهیاتی، از هر طبقه و قشر جامعه، صاحبان نوعی تفکر خود بنیاد هستند، که ساخت ذهنی و ایده آلهای تخیلی خود را به واقعیت تحمیل میکنند، و به فرصت طلبان سلطه گر مذهبی این امکان را میدهند، تا با استیلای بر جامعه راه هرگونه علم، منطق، تجربه و تاریخ را مسدود، و با فریاد علم قطعیت ندارد، زندگی انسان ها را فدای مطامع شخصی و گروهی خود نمایند. مثالی دیگر ما را در درک و فهم بیشتر افکار و اندیشه های الهیاتی غیر شفاف و آلوده به خرافات در اسلام و تشیع یاری خواهد کرد. مجمع البیان فی تفسیر القرآن، کتابی در تفسیر قرآن توسط ابوعلی فضل بن الحسن الطبرسی، معروف به شیخ طبرسی، به زبان عربی است که به زبان فارسی نیز ترجمه شدهاست. این کتاب در تفسیر سورۀ فیل مینویسد: پادشاه یمن بنام ابرهه صباح اشرم، که بنا بر عقیده واقدی، دیگر مورخ عرب جد نجاشی پادشاه یمن در زمان محمد بوده، قصد ویران کردن کعبه را داشت. نقل شده زمان حمله به کعبه در همان لحظهای که آفتاب داشت طلوع میکرد، طیور ابابیل نیز از کرانه افق نمودار شدند در حالی که سنگریزههایی با خود داشتند و شروع کردند آن سنگها را بر سر لشکریان ابرهه افکندن، و هر یک از آن مرغان یک سنگ بر منقار داشت و دو تا به دو چنگالش، همینکه آن یکی سنگهای خود را میانداخت و میرفت یکی دیگر میرسید و سنگ خود را میانداخت، و هیچ سنگی از آن سنگها نمیافتاد مگر آنکه هدف را سوراخ میکرد، به شکم کسی بر نخورد مگر آنکه پارهاش کرد، و به استخوانی بر نخورد مگر آنکه پوک و سستش کرد و از آن طرفش در آمد. با توجه باینکه طیور ابابیل، پرنده ایست مشابه چلچلۀ امروزی، به نظر شما چنین تفسیر و چنین سوره ای تا چه میزان میتواند منطبق بر واقعیت باشد؟ پرندگانی که با سنگریزه، با دقت نانومتری به هدف میزدند و مانند لیرز پیکر دشمن را سوراخ میکردند، از لحاظ فنی از پهپادها یا هواپیماهای بدون سرنشین امروزی که با دهها جی پی اس هدایت میشوند دقیقتر عمل میکردند. شاید به همین سبب، دارندگان تفکرات تئولوژیکی اسلامی، همواره مدعی ذکر تمام مسائل علمی در قرآن هستند، دقیقا به همین سبک و سیاق. البته افکار مغشوش الهیاتی و تخیلات و فانتزی مفسیرین و حدیث نویسان اسلامی در همین مورد کوچک آنچنان بیکران است که پرداختن بدانها در عصر بیوقتی ناممکن است. بگذریم از اینکه لغویان، مورخان و مفسران، در رابطه با ریشه و معنای واژه ابابیل و چگونگی پرندگانی که این ماموریت را انجام دادند، هم نظر نیستند. به نظر ابن سیّده، ابابیل به معنای گروهها و دستههایی از پرندگان، اسبان و شتران است. ابن عبّاس آن را به معنای دسته دسته میداند. آرتور جفری میگوید: واژهٔ ابابیل ربطی به پرندگان ندارد، بلکه نام یک بلا است، گذشته از آن، این کلمه از ابیله، به معنای تاول گرفته شدهاست. در این میان ابوالفتوح رازی به نقل از ابومسعود، ماجرا را پیچیده تر کرده و مینویسد: آن مرغان به شکل منج انگبینند، یعنی زنبورعسل و در منقار هر یکی، سنگی است. هر گروهی را یکی مرغ، در پیش ایستاده، سیاه سر، دراز گردن، سرخ منقار. بیامدند این مرغان و گرد لشکرگاه ابرهه در آمدند. چون ایشان صف بر کشیدند و آهنگ کعبه کردند، هر مرغی از ایشان، آنچه در منقار داشت، بینداخت. بر هر سنگی نام صاحب او نوشته شده بود. بر هر یکی که سنگ او، بر او زدند، بر سرش آمد و از زیرش بیرون آمد و اگر بر پشتش افتاد، به سینهاش بیرون آمد و اگر بر سینهاش آمد، بر پشتش بیرون رفت تا همه بر جای بمردند. خلاصه اینکه از جعفر صادق در این باره نقل شده: از اصحاب فیل، یک نفر بیشتر باقی نماند که فرار کرد. او در حالی که مشغول نقل واقعه برای مردم بود، سرش را بالابرد و گفت: این از همان پرندگان است، آنگاه آن پرنده که گویا مأمور تعقیب او بود، بالای سر او قرار گرفت و سنگی را رها کرد که از زیر او خارجشد. بعضی این شخص را خود ابرهه دانستهاند که هنگام نقل واقعه برای پادشاه حبشه با آن عذاب نابود شد. اگر به جستجو در متون اسلامی ادامه دهید بی شک به موارد بیشتر و در عین حال خرافی تر هم برخورد خواهید نمود، که همگی نشان از غیرشفاف و خرافی بودن تفکرات الهیاتی در اسلام دارد.
اجازه دهید برای اثبات غیر شفافیت تفکرات تئولوژیکی در اسلام و مذهب شیعه اثنی عشری به سخنان یکی از مبلغان قدیمی این مذهب استناد کنم، میرزا فضل علی آقا. میگویند او مجتهدی روشن بین و از اهالی تبریز بود. او که نمایندۀ دوره اول مجلس شورای ملی در عصر مشروطه بود، علت پیدایش اندیشۀ آزادیخواهی و انقلاب مشروطیت ایران، و هدف و انگیزۀ آزادیخواهان را با زبانی ساده و بیانی کوتاه، در جلسه افتتاحیه مجلس شورای ملی چنین بیان کرد: از نحوست دو ظلم ما به این مجلس( یعنی مجلس شورای ملی) رسیدیم، یکی ظلم حکومت و دیگر ظلم ملایان. تا بامروز که بالغ بر صد سال از این واقعۀ تاریخی میگذرد، هیچ تغییر بنیادی در این دو عامل سیه روزی ایران و ایرانی صورت نگرفته، چون تفکرات تئولوژیکی مردم اجازه چنین تغییری را به جامعه ایران نداده. جامعۀ درگیر تفکرات تئولوژیکی، واقعیت بیرونی و حقیقت را با ساخت ذهنی خودش و باورهای تاریخی اش تطبیق می دهد، و این تطبیقی غیر سازگار و ناهمگون است. حاکمان مذهبی که تلاش آنان همیشه این است تا واقعیت را به قامت اندیشه خود در آورند و این تقلیل و محدودیت سطرۀ اندیشه، همواره به این ختم می شود که واقعیت جان می بازد و روحش را از دست می دهد.
در تفکر تئولوژیکی مرز میان اسطوره و تاریخ فرو می ریزد، و همه چیز تحت تاثیر احساسات الهیاتی، حقیقت خود را از دست میدهد. برای توضیح بیشتر به ذکر مثالی اکتفا میکنم. میگویند: ام سلمه از مهاجرین حبشه و یکی از همسران محمد، پیامبر اسلام بود، که بعد از شهادت شوهرش ابو سلمه، پیش از جنگ احزاب به همسری محمد درآمد. او سرپرستی فاطمه، دختر محمد را بر عهده گرفت. چون حسين فرزند فاطمه به دنيا آمد، عهده دار نگهداری او شد. نقل است که چون ابن سلمه از مخالفان سرسخت معاویه بود، و در نامۀ از برنامه های معاویه در سب و لعن علی ابن ابیطالب انتقاد کرده بود، او را بعنوان راویان حدیث از محمد می شناختند. لذا حسين بن علی پيش از سفر به کربلا، علم و سلاح پيامبر و ودايع امامت را به او سپرد تا از بين نرود. درخواست آنها نشانه امامت بود. او هم آنها را به امام سجاد تحويل داد. تا همین جای ماجرا هیچگونه شفافیتی در قید این سخنا ن وجود ندارد، ودایع امامت؟ نشانۀ امامت؟ اما بشنوید باقی ماجرا را. میگویند: ام سلمه ازطريق محمد، پيشاپيش از ماجرای کربلا و کشت شدن حسين خبر داشت. محمد، مقداری از خاک کربلا را به ام سلمه داده بود که در شيشهای نگهداری میشد. محمد گفته بود: هرگاه ديدی که اين خاک، به خون تبديل شد، بدان که فرزندم حسين کشته شده است. روزی ام سلمه در خواب، محمد را با چهرۀ غمگين و لباسی خاک آلود ديد، که به او میگفت: از کربلا و از دفن شهدا ميآيم. ام سلمه، ناگهان از خواب برخاست، نگاه به آن شيشه کرد، خاک را خونين يافت، و دانست کهحسين کشته شده. این ماجرا که به حدیث قاروره معروف است، ناخودآگاه انسان اندیشمند را بیاد عملیات شعبده بازی های دیوید کاپرفیلد می انداز. چگونه باید از چنین اعتقاد و باوری دفاع عقلانی کرد، یا بر درستی آن صحه گذاشت؟ یکی از ویژه گی های عمدۀ تفکر تئولوژیک شیعه، اسطوره ای بودن آن، و اسطوره ای ماندن آنست، که همه این اسطوره ها برخاسته از ذهن پیروان این مذهب است. پیروانی که جد اندر جد از این دکان نان خورده اند، قوی شده اند، خود را برگزیده پنداشتند، و هیچگاه در بدترین شرایط مادی با دسترنج خود زندگی نکرده اند، وهمواره دوست دارند که نیروهایی فراطبیعی و فراانسانی را در نظر آورند که زندگی و سرنوشت همه انسانها را تحت سیطره خود دارد، و نگاهشان به آنانست. چهره هائی نظیر سید، آقا، شیخ، آخوند، ملا که در حیطه مذهب شیعه تعدادشان کم نیست.
دارنده گان اندیشه های الهیاتی، از هر طبقه و قشر جامعه، صاحبان نوعی تفکر خود بنیاد هستند، که ساخت ذهنی و ایده آلهای تخیلی خود را به واقعیت تحمیل میکنند، و به فرصت طلبان سلطه گر مذهبی این امکان را میدهند، تا با استیلای بر جامعه راه هرگونه علم، منطق، تجربه و تاریخ را مسدود، و با فریاد علم قطعیت ندارد، زندگی انسان ها را فدای مطامع شخصی و گروهی خود نمایند. مثالی دیگر ما را در درک و فهم بیشتر افکار و اندیشه های الهیاتی غیر شفاف و آلوده به خرافات در اسلام و تشیع یاری خواهد کرد. مجمع البیان فی تفسیر القرآن، کتابی در تفسیر قرآن توسط ابوعلی فضل بن الحسن الطبرسی، معروف به شیخ طبرسی، به زبان عربی است که به زبان فارسی نیز ترجمه شدهاست. این کتاب در تفسیر سورۀ فیل مینویسد: پادشاه یمن بنام ابرهه صباح اشرم، که بنا بر عقیده واقدی، دیگر مورخ عرب جد نجاشی پادشاه یمن در زمان محمد بوده، قصد ویران کردن کعبه را داشت. نقل شده زمان حمله به کعبه در همان لحظهای که آفتاب داشت طلوع میکرد، طیور ابابیل نیز از کرانه افق نمودار شدند در حالی که سنگریزههایی با خود داشتند و شروع کردند آن سنگها را بر سر لشکریان ابرهه افکندن، و هر یک از آن مرغان یک سنگ بر منقار داشت و دو تا به دو چنگالش، همینکه آن یکی سنگهای خود را میانداخت و میرفت یکی دیگر میرسید و سنگ خود را میانداخت، و هیچ سنگی از آن سنگها نمیافتاد مگر آنکه هدف را سوراخ میکرد، به شکم کسی بر نخورد مگر آنکه پارهاش کرد، و به استخوانی بر نخورد مگر آنکه پوک و سستش کرد و از آن طرفش در آمد. با توجه باینکه طیور ابابیل، پرنده ایست مشابه چلچلۀ امروزی، به نظر شما چنین تفسیر و چنین سوره ای تا چه میزان میتواند منطبق بر واقعیت باشد؟ پرندگانی که با سنگریزه، با دقت نانومتری به هدف میزدند و مانند لیرز پیکر دشمن را سوراخ میکردند، از لحاظ فنی از پهپادها یا هواپیماهای بدون سرنشین امروزی که با دهها جی پی اس هدایت میشوند دقیقتر عمل میکردند. شاید به همین سبب، دارندگان تفکرات تئولوژیکی اسلامی، همواره مدعی ذکر تمام مسائل علمی در قرآن هستند، دقیقا به همین سبک و سیاق. البته افکار مغشوش الهیاتی و تخیلات و فانتزی مفسیرین و حدیث نویسان اسلامی در همین مورد کوچک آنچنان بیکران است که پرداختن بدانها در عصر بیوقتی ناممکن است. بگذریم از اینکه لغویان، مورخان و مفسران، در رابطه با ریشه و معنای واژه ابابیل و چگونگی پرندگانی که این ماموریت را انجام دادند، هم نظر نیستند. به نظر ابن سیّده، ابابیل به معنای گروهها و دستههایی از پرندگان، اسبان و شتران است. ابن عبّاس آن را به معنای دسته دسته میداند. آرتور جفری میگوید: واژهٔ ابابیل ربطی به پرندگان ندارد، بلکه نام یک بلا است، گذشته از آن، این کلمه از ابیله، به معنای تاول گرفته شدهاست. در این میان ابوالفتوح رازی به نقل از ابومسعود، ماجرا را پیچیده تر کرده و مینویسد: آن مرغان به شکل منج انگبینند، یعنی زنبورعسل و در منقار هر یکی، سنگی است. هر گروهی را یکی مرغ، در پیش ایستاده، سیاه سر، دراز گردن، سرخ منقار. بیامدند این مرغان و گرد لشکرگاه ابرهه در آمدند. چون ایشان صف بر کشیدند و آهنگ کعبه کردند، هر مرغی از ایشان، آنچه در منقار داشت، بینداخت. بر هر سنگی نام صاحب او نوشته شده بود. بر هر یکی که سنگ او، بر او زدند، بر سرش آمد و از زیرش بیرون آمد و اگر بر پشتش افتاد، به سینهاش بیرون آمد و اگر بر سینهاش آمد، بر پشتش بیرون رفت تا همه بر جای بمردند. خلاصه اینکه از جعفر صادق در این باره نقل شده: از اصحاب فیل، یک نفر بیشتر باقی نماند که فرار کرد. او در حالی که مشغول نقل واقعه برای مردم بود، سرش را بالابرد و گفت: این از همان پرندگان است، آنگاه آن پرنده که گویا مأمور تعقیب او بود، بالای سر او قرار گرفت و سنگی را رها کرد که از زیر او خارجشد. بعضی این شخص را خود ابرهه دانستهاند که هنگام نقل واقعه برای پادشاه حبشه با آن عذاب نابود شد. اگر به جستجو در متون اسلامی ادامه دهید بی شک به موارد بیشتر و در عین حال خرافی تر هم برخورد خواهید نمود، که همگی نشان از غیرشفاف و خرافی بودن تفکرات الهیاتی در اسلام دارد.
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen